داستان «آقای فریدمان کوچک» اثر توماس مان با شرحِ علت چلاق بودن آقای یوهانس فریدمان آغاز می‌شود.همه‌ی ما کمابیش در زندگی ترانه‌ها و آهنگ‌هایی را می‌شناسیم که می‌توانیم بارها و بارها به آن‌ها گوش داده، هر بار از شنیدن‌شان همان لذتِ نخستین را –‌ و گاه چه بسا بیشتر- ببریم.

 

اما چرا گاه بیشتر از پیش؟

 

به گمان‌تان اگر بتهوون، واگنر، موزارت و باخ، امروز زنده بودند چه سبکی را برای نمایشِ موسیقیِ درونیِ نبوغ و جنون‌شان برمی‌گزیدند؟

 

بسیاری بر این باورند و من نیز، که آثارِ برخی از سبک‌های موسیقی، مانند بیشترِ کارهایی که در این گردآورد به بازسرایشِ چکامه‌هایشان کوشیده‌ام، درست همچون سمفونی‌های نامدارِ بزرگانی که امروزه کلاسیک‌شان می‌خوانیم، بسی ژرف و چندلایه‌اند و در خور مطالعه. آن گونه که هر چه بیشتر در لایه‌های آن غور می‌کنید ابعاد گسترده‌تری بر دیدگانِ گوش‌هایتان گشوده می‌شود. البته به شرطی که بدانید و بیاموزید چگونه به آن‌ها گوش فرا دهید وگرنه حق دارند گوش‌ها که از تند و تیزیِ آن بخراشند و سرها که از کوبندگیِ بی‌امانش به درد آیند!

 

من اغلب، موسیقیِ «راک» و فرزندِ خلفِ آن «متال» را با تمام شاخه‌ها و زیرگروه‌هایشان به اقیانوسی ژرف تشبیه می‌کنم که در رویه‌ی سطحیِ آن توفانی سخت به پاست و خیزابه‌های بلند و خروشانِ آن دهشتناک و گاه مرگبارند! اما در هنگامه‌ی همین توفان سهمگین، در ژرفای اقیانوس، -‌ همچون هر اقیانوس دیگری در این جهان- آرامش و سکوتی ابدی حکمفرماست و هیچ چیز نمی‌تواند این آرامش را بر هم بزند. از همین روست که بسیار کسان با شنیدن نخستین کوبه‌های کوبنده‌ی این گونه از موسیقی، گرفتارِ آن خیزابه‌ها شده، دریازدگی حال‌شان را آشوب می‌کند و نمی‌توانند بیش از چند ثانیه‌ای تاب بیاورند حال آن که دیگرانی از جنس من و -‌ احتمالا شما – در ژرفنای این اقیانوس توفنده، به سادگی آرام می‌گیرند و حتی می‌توانند در این میانه به خواب رَوَند!. چیزی که از دید شنونده‌ی ناآشنا، امری بی‌شک ناشدنی است.

 

و همین دوگانگی، تفاوتِ بنیادین این گونه از موسیقی با گونه‌های عامه‌پسندترِ آن است. موسیقیِ به اصطلاح پاپیولار یا مردمی، بی‌گمان در جای خود، هم شنیدنی است، هم زیبا و خاطره‌انگیز، آن‌گونه که می‌تواند به طور مستقیم و فوری بر احساسات مخاطبینش تاثیر بگذارد اما طبعا از ژرفا و اندرونه‌ی پر و پیمان و چندلایگی در آن خبری نیست. این موسیقی را برخلاف موسیقی‌های ژرفمایه می‌توان به عنوان پس‌زمینه‌ی زندگی (مثلا حین آشپزی یا خواندنِ رومه) گوش داد و چیزی را از دست نداد. همه چیز در سطح و رویه است و اتفاقا به همین سبب نیازی به اندیشه و مطالعه و ژرفکاوی ندارد و به سادگی با بدنه‌ی اجتماع، ارتباط برقرار می‌کند.

 

این ارتباط و تاثیرگذاری اما جز در مواردی نادر که راهِ خود را از میان تونل زمان می‌گشایند و در یاد و خاطره‌ی موسیقاییِ نسل‌های پیاپی ماندگار می‌مانند، اغلب «تاریخ مصرف» دارد و خیلی زود از یادها زدوده می‌شود.

 

بگذریم.

پیشینه نگاه جبری به زندگی

می‌گویند در زمان سقوط اصفهان به دست اشرف افغان، این باور به دستگاه حاکمه غالب شده بود که این تقدیر ماست و چاره‌ای نیست جز پذیرش آن. این قضا و قدر الاهی است و از توان ما خارج است. پس شاه جنگ نکرده تسلیم شد و فرمانده‌ای پیش قدم نشد تا بالاخره قحطی بر شهر چیره شد و نهایتا به مرده‌خواری روی آوردند و دروازه‌های شهر را باز کردند. در زمان خارزمشاهیان اندیشه قضا و قدر وسیع و ریشه‌دار بود به نحوی که در فتح مغول نقش مهمی داشت. ذهنیت ما در پی این رویدادها شکل گرفته است.

 

نگاه جبری پیشینه کهن در فرهنگ ما دارد؛ گفتگوهای زیادی در مورد قسمت، تقدیر و جبر وجود دارد که نهایتا ما را به این نقطه می‌رساند که تسلیم باش و مطیع. نتیجه چنین دیدگاهی سستی و بی‌انگیزگی می‌آورد. در مقابل سرسپردگی به تقدیر و تسلیم بودن، تکیه بر اراده و اختیار انسان به عنوان یگانه مبنای شناخت جهان قرار دارد. شاید بهتر باشد در آن معادلات پیچیده که اطلاعات کافی برای تحلیل‌ش در اختیار نداریم وارد نشویم؛ در عوض، تا آخرین نفس تسلیم نشویم و به قدر وسع بکوشیم. در واقع آن قسمت از سرنوشت را که در اختیار داریم بسازیم‌ش.

گزینش ترانه‌های این گردآوردِ کوچک و بی‌ادعا، رده‌بندیِ ویژه‌ای ندارد جز سلیقه‌ی نگارنده و این که در سال‌های زندگی‌ام، یک‌یک‌شان چنان خوگیرانه به گوشِ جانم آمده باشند که معنا و مفهومِِ اغلب چندین و چند لایه‌شان را با گوشت و پوست خویش لمس کرده باشم که جز این قانون دیگری در کار نداشته‌ام!

 

هدفم برگردان اشعاری چند از انگلیسی به پارسی نبود که این کار بارها -‌ حتی در مورد همین ترانه‌ها- انجام گرفته و شوربختانه بیشترشان انگار از سر رفع تکلیف‌اند و چنگی به دل نمی‌زنند. چنین چیزی را مثلا در ترجمه‌ی گزین‌گویه‌های عارفانه‌ی ژاپنی، «هایکو» نیز بارها دیده‌ایم که اگر برگردان آن، صرفا ترجمه‌ی آن بود، چیزی جز متنی کوتاه و بی‌معنا به جای نمی‌نماند که حتی از دید بازی‌های زبانی به درد کاریکلماتور هم نمی‌خورد! «ع پاشایی» می‌خواهد و «الف بامداد» که تازه آن هم با کوهی از توضیح و پانویس، یک هایکوی سه خطی را آن گونه که باید برگردانند.

 

«احمد شاملو» در جایی نوشته است:

 

«اصولا مقایسه‌ی برگردان اشعار با متن اصلی کاری بی‌مورد است. غالبا ترجمه‌ی شعر جز از طریق بازسازی شدن در زبان میزبان امرِ بی‌حاصلی است و همان بهتر که خواننده گمان کند آن‌چه می‌خواند شعری است که شاعر به فارسی سروده.»

من نیز به تبعیت از غول‌ها و پای بر شانه‌هایشان، نمی‌خواستم شعری را و ترانه‌ای را صرفا ترجمه کرده باشم که صد البته ترجمه‌ی شعر اگر شدنی هم باشد، به زعمِ بزرگان، خیانتی است نابخشودنی!

 

دوست داشتم اگر چیزی را به زبان مادری‌ام برمی‌گردانم، از آنِ من باشد و زبانِ مادری‌ام. انگار نخستین بار است که سروده می‌شود با این تفاوت که نه بر منظور و مفهومِ چکامه‌ی اصلی چیزی زیاده بیافزاید و نه چیزی از آن بکاهد.

 

دایه‌ای الکلی که کارش آنقدر بیخ پیدا کرده که الکل چراغ می‌خورد در شرف اخراج است که آن اتفاق ناگوار برای نوزاد می‌افتد.این یک روایت از یک رابطه‌ی رو‌ به خاموشی‌ست.! حوصله‌ی خواندنش را باید داشته باشی تا سطر به سطر نوشته را دنبال کنی. اگر الان روی مودش به قول خودمان نیستی، اشکالی ندارد! فرصتی دیگر، به سراغش بیا. آخر من نوشته‌ام که تو بخوانی. این امکان بوک‌مارک کردن را هم برای همین، ویرگول جان گذاشته است. تا اینجور وقت‌ها نوشته‌ام را نسپاری به دستِ تب های جدید و دیگر سراغش نیایی! نوشته‌ ام دل دارد. دلش می‌گیرد. دل به دلش بده. حرفی برای گفتن دارد نمی‌شود که همین‌طوری از روی عنوان ازش رد شوی

 

شاید حرف دلِ تو باشد این چند سطرِ صادقانه.این مقاله انتقادیست پیرامون اهداف مطالعه ما. هدف! چرا ما مطالعه می‌کنیم؟ اصلا مطالعه چه ارزشی دارد اگر جواب این سوال را ندانیم؟

 

از هیچ‌گونه آمار رسمی در این مقاله استفاده نشده. صرفا درکی است از زندگی با قشری که خود را کتاب‌خوان نامیدند و book addicted و امثالهم. فرافکنی جامعه ای است که می‌شناسم،‌ شاید در اعماق وجودتان جایی با این کلمات موافق باشید و شاید هم کمی فضا را جو زده و تلخ تصور کردید خب این چیزیست که من دقیقا سعی در بیان آن دارم.

 

هر روز که گذشت و هر چه که جلوتر رفتیم بیشتر(؟!) فهمیدیم که باید مطالعه کنیم، جای خالی چیزی را احساس کردیم.در سال ۲۰۰۶ کتابی با عنوان «ذهنیت: روان‌شناسی نوین موفقیت» از کارول دوک (Carol S. Dweck) استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد منتشر شد. خانم دوک در این کتاب دو مفهوم کلیدی با عنوان «ذهنیت رشد» (Growth Mindset) و «ذهنیت ثابت» (Fixed Mindset) را مطرح کرد. او در این کتاب اعلام کرد که داشتن «ذهنیت رشد» یکی از ضروریات برای موفقیت به شمار می‌رود.

 

افرادی که باور دارند می‌توانند استعدادهای خود را (با سختکوشی، در پیش گرفتن راهبردهای درست و دریافت بازخورد از دیگران) تقویت کنند، از ذهنیت رشد برخوردارند. این افراد به نتایج ارزشمند بیشتری نسبت به افرادی که «ذهنیت ثابت» دارند (یعنی کسانی که باور دارند استعدادهایشان طبیعی و مادرزادی است) دست خواهند یافت. کسانی که «ذهنیت رشد» دارند، چندان به فکر جذابیت ظاهری نیستند و در عوض توان خود را بیشتر به یادگیری اختصاص می‌دهند.

 

هوش تو عدد ثابتی نیست، تو می‌توانی باهوش‌تر باشی.

وقتی شرکت‌ها از «ذهنیت رشد» استقبال می‌کنند، کارکنان‌شان نیز تعهد و توان بیشتری برای کا رکردن خواهند داشت. آنها همچنین برای برای همکاری و نوآوری از حمایت سازمانی بیشتری برخوردار خواهند بود. در مقابل، کارکنان شرکت‌هایی که «ذهنیت ثابت» دارند بیشتر با پدیده تقلب و فریب‌کاری در میان همکاران خود روبرو می‌شوند. این فریب‌کاری بیشتری برای برتری‌یابی نسبت به سایر همکاران در رقابت بر سر استعدادهای شغلی بروز می‌کند.

 

اصول ذهنیت رشد

به تجربه و مطالعه چند اصل را برای ذهنیت رشد می‌گویم. احتمالا شما هم می‌توانید اصول دیگری به آن اضافه کنید یا دستورالعمل خاص خودتان را بنویسید.

 

مسیر مهم‌تر از نتیجه

در ذهنیت رشد، با تمام وجود تلاش کردن ولو این که نتیجه مطلوب حاصل نشود، ارزش ذاتی دارد. چالش‌ها هستند که زندگی را جذاب می‌کنند، غلبه بر آنها چیزی است که زندگی را معنا می‌بخشد.

 

جسور بودن (Assertive in a Positive Mode)

فرهنگ ما روی خوشی به جسارت و مدعی بودن ندارد. بنابه آموزه‌های کهن، اسرار به قلب کسی وارد می‌شود که خضوع و افتادگی پیشه کند و مردانگی پیشه کند. به همین خاطر است که که ما در مورد صفات مثبت و توانمندی‌هایمان چندان صحبت نمی‌کنیم. در فرهنگ جدید جسارت (bold) مورد تحسین هست نه به معنای گستاخ و مطمرد بودن، بلکه منظور بی‌پروایی و جنونی هست که سوخت لازم برای رسیدن به هدف لازم داریم. گام اول رسیدن به اهداف، جسارت بیان آن‌هاست.

 

ما احساس کردیم، ما هیچ وقت نپرسیدیم. ما ناآگاهانه به اطراف قل خوردیم اصلا مگر کتاب نمی‌خواندیم که هی ما را قل ندهند؟

 

انجام دادن یک فرایند که خود کمک به آگاهیست را ناآگاهانه انجام دادیم. چرا؟خیلی وقت ها شده که از این و اون شنیدیم که میگن : من عاشق فلانی بودم، خیلی دوستش داشتم، هر کاری واسش میکردم ولی نمیدونم چرا یهو رفت !!

 

و بدتر از اون اینه که در ادامه میگه که : هیچ وقت از اون موقع تا حالا نتونستم فراموشش کنم . هر کار میکنم از یاد ببرمش، نمیتونم. با اینکه خیلی بدی در حق من کرده ولی بازم همیشه به فکرشم و دوست دارم پیشم باشه.

 

و اینجور جملات که غم و اندوه ازشون میباره و حال آدمو بد میکنه :)) خب به نظر من این ها همه شون یه حس وابستگی ان که به نظرم خیلی مخرب ان و عشق و دوست داشتن واقعی نیستن!!

 

چرا ؟؟ چون به نظرم عشق و عاشقی نباید به آدم حس بدی بده و همیشه از یه چیزی ناراحت باشه،به نظرم توی روابط اگه همچین حسی داشته باشیم، احتمالا به اون طرف وابسته شدیم. حالا شاید واقعا دوستش هم داشت باشیم، ولی نباید اون حس وابسته بودن بهش درون ما شکل بگیره. وابسگی جز عذاب چیزه دیگه ای نداره.

 

حالا میرسیم به این سوال که آیا وابستگی با عاشق کسی بودن در تضاده ؟؟

 

یعنی آیا اینکه میشود عاشق کسی بود و او را دوست داشت ولی به اون شخص وابسته نباشیم ؟؟

 

در جواب باید بگم که بله، قطعا میشه و درستش هم همینه !!

 

یه فرق اساسی بین این دو تا عبارت وجود داره !!

 

وابستگی چیست ؟؟

 

وقتی شما یک ضعفی رو دارید با وارد شدن فردی به زندگیتون احساس میکنید که با اون فرد کامل شدید و در این جا هستش که احساس وابستگی به وجود میاد دلیل دیگه ای که می تونه باشه اینه که طرف از عزت نفس کافی برخوردار نیست و شادی و موفقیت خودش و در بودن با کس دیگه ای می بینه.

 

به عنوان مثال فردی رو در نظر بگیرید که در خانواده ای به دنیا اومده و بزرگ شده که از لحاظ عاطفی زیادی بهش توجه نمی شده. خب اینجاست که این فرد با کسی وارد رابطه میشه که میتونه طرف رو از لحاظ عاطفی ء کنه و یا به عبارت دیگه هر لحظه بهش محبت و مهربونی کنه. وقتی طرف این کمبود رو داشته و الآن می بینه که کسی هست که داره اون نیازش رو برطرف میکنه، وابستگی به سراغش میاد تا جایی که خودش اعتراف میکنه به این که : دیگه نمیتونه بدون اون تحمل کنه و زندگی براش سخت میشه. همیشه دوست داره پیش اون باشه، وقتی با دوستاش میرن مسافرت و اون طرف نیست حس بدی داره، در صورتی که باید خوشحال باشه و اینطوری میشه که وابستگی اش به طرف هر روز بیشتر و بیشتر میشه.

 

اشخاصی که این کار رو انجام دادن هرگز به آرامش در زندگی خودشون دست پیدا نکردن و یا شخصی که میخواستن با اون ها باشه از اون ها دورتر و دورتر شده و اینو همه ی ما ها با چشم های خودمون دیدیم :)

 

به هر چیز که وابسته بشیم، آن چیز از ما دور و دورتر خواهد شد این یک قانون است و تا به حال نه خلاف آن ثابت شده است و نه کوچکترین تغییری در روند آن به وجود آمده است . کسی که این قوانین را وضع کرده خداوند است و این قوانین ، قوانین ثابت خداوندی می باشد پس هرگز تغییری در کار نخواهد بود. پس باید احساس خود را نسبت به کسی که بهش وابسته هستیم عوض کنیم، اگر این کار را انجام ندهیم به زودی آن شخص از زندگی ما بیرون خواهد رفت.

 

وقتی میخواهیم اون کمبود رو طرف مقابل برایمان پر کند، انگاری میخواهیم فرد رو کنترل کنیم و میخواهیم اون شخص مال خودمان باشد و اون فرد واقعا نمیتونه که این خلا عمیق رو پر کنه (مثل بادکنکی میشه که بهش فشار میاری میترکه) و دیگه دلش نمیخواد با ما باشه و حالش بهم میخوره. نباید هرگز تلاش کنیم که حس آزادی را از او بگیریم و نسبت به او احساس تملک داشته باشیم، زیرا او برای حفظ آزادی خودش هم که شده ما راترک خواهد کرد.

 

اگر فردی هم با شما این کارو بکنه و بهتون وابسته بشه دقیقا به شما هم همین حس دست میده :)

 

وقتی از تنهاییمان لذت نبریم، خودمان را دوست نداشته باشیم و ته دلمان یک احساس خلا داشته باشیم خیلی سریع به افراد دیگر وابسته می شویم، و مدام دوست داریم که کسی باشد تا ما خوشحال باشیم و خلا درونمان را پر کند.

 

عدم وابستگی هیچ ارتباطی با دوست داشتن یا نداشتن نداره، یعنی اینکه من یکی رو خیلی دوست دارم و از اینکه پیشم باشه خیلی لذت میبرم و خوشحالم وقتی پیشم هست.

 

منتها مشکل اینجا ایجاد میشه که وقتی پیشم نباشه احساس بدی بهم دست میده و خب من و شما میدونیم که این احساس بد وقتی ادامه پیدا میکنه سرانجامش به کجا ختم میشه.

 

عدم وابستگی با دوست نداشتن تفاوت داره.

 

عدم وابستگی با بی توجهی فرق داره.

 

عدم وابستگی با بی خیالی و بی تفاوتی فرق داره.

 

عدم وابستگی یعنی اینکه من از داشتن یه چیزی یا یه کسی لذت میبرم و مثل یک امانت دست منه و هر لحظه شاید نباشه.ولی تا وقتی که دارمش قدرشو میدونم و ازش لذت میبرم.

 

چه کار کنیم این حس وابستگی درون ما از بین برود ؟؟

 

خب جواب اصلی این سوال یه جمله است. دوستی با خدا

 

ریشه اصلی وابستگی دور شدن ارتباطتمون با منبع و خداست… وقتی ما از منبع و خداوند که منبع بی نهایت عشق و محبت هستش دور می شیم ، احساس خلا می کنیم ، احساس نیاز به محبت و توجه می کنیم لذا برای پر کردن این خلا می چسبیم به افراد تا این خلا را پر کنند… اما چون روح ما خدایی هستش و مزه عشق خداوند رو چشیده دیگه با محبت و عشق آدم ها پر نمیشه لذا بیشتر احساس درماندگی می کنیم بیشتر به افراد پناه می بریم تا شاید این نیاز رو برطرف کنیم… اما اگر سعی کنیم نزدیک بشیم به منبع با داشتن حال خوب و توجه مثبت به خودمون و شرایمون ، دوباره وصل میشیم به منبع و عشق رو در درون خودمون احساس می کنیم و این عشق انقدر قدرتمند و بی نهایت هستش که دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مثل اون رو به ما بده لذا رها می شیم از همه و وابسته خودمون میشیم و خدا و بهشت رو تجربه می کنیم.

 

با توجه به آیه ۱۸۶ سوره بقره به راحتی می توان عدم وابستگی را درک کرد:

 

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾

 

و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند [بگو] من نزديكم و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند اجابت مى ‏كنم پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند باشد كه راه يابند (۱۸۶)

 

وقتی خداوند می فرماید اگه چیزی را از من درخواست کنید به شما خواهم داد پس وقتی شما خواسته ای داری از خداوند طلب میکنی و ایمان داری که بهت میده خوب دیکه جای نگرانی و چسبیدن وجود نداره اگه واقعا باور کنی که خدا اون خواسته را بهت داده دیگه بهش نمیچسبی که اکه نشه چی چون شده وقتی شده دیگه نشه نداریم.

 

وابستگی و چسبندگی یعنی نگران باشی پس کی پس چجوری پس اگه نشه چی میشه پس چرا نشد ….؟؟؟

 

شما چرا راحت روی زمین می ایستی؟ چون باور داری یه نیرویی به اسم جاذبه هست که نگه میدارتت دیگه هی نمیگی پس چجوری نکنه جاذبه قطع شه با کله بخورم زمین و اصلا برات یه موضوع حل شده است.

 

شما باید همینطوری راحت مطمئن باشی به هر چیزی که می خواهی، میرسی و نگران نباشی چجوری و کی ، چون قبول داری یه نیرویی هست به اسم خدا که به خواسته های تو شکل میگیره فقط کافیه باورش کنی…

 

خب شاید این برداشت بشه که، طرفی که من دوستش دارم، گذاشت و رفت، پس چجوری خدا اونو به من میرسونه اگه بهش ایمان داشته باشم ؟؟

 

نکته ای که وجود داره اینه که ماها عاشق یک فرد خاص نمیشیم عاشق ویژگیهای اون میشیم. که اگر اون ویژگی ها در یک فرد دیگه هم باشه عاشق اون فرد میشیم :)) و اینجوریه که میبنی خدا یکی دیگه رو سر راهت قرار میده که شاید خیلی بهتر از اون نفر قبلی باشه :)) خداوند در قران میفرماید حتی به عزیزانتان ، فرزندانتان و والدینتان وابستگی نداشته باشید و بجز خداوند بنده محبت کسی نباشد.

 

یا در جایی دیگر.

 

«مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ»

 

طبق این آیه -کسانی که به غیر از خدا تکیه می زنند( وابسته)می شوند, همانند خانه عنکبوت راحت ویران می شوند.

 

آیات قرآن حس عجیبی به آدم میدن. حسی که همیشه آرامشه. بدون هیچ دغدغه و نگرانی.

 

ما باید بدونیم که فقط باید به خدا وابسته باشیم و نه هیچکس دیگر.

 

وقتی به کسی دیگه ای وابسته میشی، همیشه نگرانی از اینکه نکنه یه روزی بره. یه روزی بهت خیانت کنه و هزاران مشکل دیگر .

 

ولی وقتی به خدا وابسته بشی، همیشه آرامش داری. چون میدونی خدا همیشه بنده هاشو دوست داره و تنهاشون نمیزاره :))

 

واقعا وقتی آدم حرف های خدا رو گوش میده آرامش میگیره، چه برسه به قولش که میگه نگران هیچی نباش تا منو داری :))

 

میبینید چطور ما را از ترندی به ترندی دیگر قل می‌دهند؟ خود نشر کتاب هم تجارت است و ما باز بی نوا هایی مصرف گرا.

 

بیاید صادقانه به این سوال پاسخ بدهیم :‌ از کجا فهمیدیم که باید مطالعه کنیم؟

 

چیزی که باید بگوییم (چیزی که دوست داشتیم بگوییم) این است که ما به مطالعه نیاز داریم تا درک کنیم، بفهمیم و موجودی دانا تر از دیروز باشیم. دوست داشتیم بگوییم که ما به مطالعه نیاز داریم تا ذهنیت خود را شکل دهیم و از باور های از پیش تعیین شده بگریزیم، ما دوست داشتیم بگوییم برای رشد کتاب می‌خوانیم.

 

ما شاید در وجود خود کاستی احساس کردیم و برای رفع آن کتاب خواندیم.

 

ما شاید حس کردیم چیزهایی هست که نمی‌دانیم و برای دانستن کتاب خواندیم.

 

ما شاید برای حل یک گره ذهنی جلد ها کتاب خواندیم.

 

اما نه، ما هیچکدام از ایده های بالا را نداشتیم.

 

ما برای زیر سفره های گوگولی چارخونه در یک کافه کتاب و برای قهوه خوردن کتاب خواندیم، حتی برای پر کردن وقت، ما برای استوری اینستاگرام، برای نشان دادن لاک ناخن، برای شوآف کتاب خواندیم، برای دیده شدن،‌ عقب نماندن از قافله کتاب‌خوان(؟!) ها و در نهایت ما هنوز هیچ نیستیم، ما هیچ چیز عمیقی نمی‌دانیم، سطح تمرکز ما از خواندن کاراکتر های یک توییت کمتر است.

 

لینوس تروالدز (اولین توسعه دهنده لینوکس) می‌گوید :‌ «در زندگی سه چیز معنادار هست. این‌ها، سه انگیزه اصلی در زندگی شما هستند. عواملی که باعث می‌شوند شما کارهایی را انجام دهید که یک موجود زنده می‌کند: اولی بقاست، دومی نظم اجتماعی و سومی تفریح. هر چیزی در زندگی، به همین ترتیب است و بعد از تفریح هم دیگر چیزی نیست. این به نوبه خود، مستلزم این است که در زندگی هر کاری معطوف به رسیدن به مرحله سوم باشد و وقتی به منطقه سوم برسید، کارتان تمام شده است. البته پیش از رسیدن به مرحله آخر، باید از مراحل قبل بگذرید.»

 

ما از مرحله بقا و نظم اجتماعی گذشتیم و حالا کتاب برای ما یک تفریح لعنتی است.

 

جواب این سوال را (آرام) به خودتان بدهید : چقدر در کافه کتاب ها مطالعه می‌کنند؟ خودتان چقدر در کافه کتاب ها مطالعه کردید؟ نهایتا به اندازه ورق زدن کتابی که خریدید و شاید هیچ وقت نخوانید.

 

اساسا کافه کتاب ابزار تفریح ماست و میل به یادگیری ما و فرهیختگی ما را به کاذب ترین شکل ممکن می‌کند.

 

ما نسل سطح اقیانوسیم، می‌دانیم آن زیر زیباست و عمیق اما ترجیح میدهیم روی آب سیگار بکشیم و با هم بخوابیم. علاقه به درک و حل مسائل در ما کشته شده.

 

حقیقتا برای ما مهم نیست که بدانیم که بفهمیم، برای ما عکس گرفتن از کتابمان با جوراب خرسی مهم‌ است.

 

تا آنجه پیش رفتیم که شاید بتوانیم بگوییم سال ها مطالعه هیچ توفیری در زندگی ما نگذاشته و تنها چیزی که به ما داده شده عقایدی است باز هم از پیش آماده شده. هنوز هم به ما غذا می‌دهند.

 

ما اطلاعاتمان را باز هم از رسانه کسب می‌کنیم نه از کتاب ها! رسانه های پوچ و سطحی و خب کتاب ها مثل یک فندک زیپو گران قیمت هستند در کیف ما که سیگار کشیدنمان هم جنبه خودنمایی دارد.

 

حال چه کنیم تا از این تباهی رها شویم. تا واقعا بفهمیم.

 

قبل رفتن به روی منبر این نکته را بگویم که هدف این حرف ها که گفته شد تلنگری بود به خودمان! به اینکه الان که به جای خوبی می‌توانیم برویم، کج نرویم که داستان شود. گاهی فقط کافی است نسبت به مشکل آگاه شویم و هر کسی راه حل خودش را می‌یابد تا از چرخه باطل بپرد بیرون.

 

مهم ترین راه حل از نگاه من تعیین هدف است یعنی کتابی بخوانیم که به آن نیاز داریم و تشنه تک تک جملاتش هستیم و سعی کنیم آنچه آموخته ایم در زندگی به کار گیریم تا کمی خردمند تر از دیروز باشیم.

 

نیازی نیست سراسر یک کتاب را بخوانیم، اگر فقط به یک فصل نیاز داریم همان فصل را بخوانیم.

 

بعد از این شما را به مطالعه کتاب های دیجیتال دعوت می‌کنم. هزینه خرید کتاب شما چیزی شبیه به یک پنجم می‌شود و زمین را با درختان بیشتر زیبا تر میکنیم وانگهی قفسه پر از کتاب نداریم و آنچه هست در ذهن ما خواهد بود و یک حساب کذایی.

 

نمی‌دانم چرا گاهی بعضی از افراد آن‌گونه که رویشان حساب می‌کنیم، خوب نمی‌مانند. انگار که زندگی مثل همیشه برگ دیگری را رو می‌کند. و قواعد بازی ما را برهم می‌زند.

 

اتفاقی که برای من پیش آمد این بود که به صورت کاملاً تصادفی(شایدم با برنامه‌ریزی قبلی از یکی از طرفین) اولین گفتگویمان در تلگرام صورت گرفت و پس از رد و بدل شدن چند دیالوگ، به اتمام رسید. آخر آنقدر صمیمی یا آشنا نبودیم که حرفی با هم داشته باشیم. من هم حتی فکر نمی‌کردم که زمانی او را رفیقِ خودم نام ببرم. خلاصه اینکه اولین گفتگویمان این‌چنین رقم خورد.

 

گذشت و رسید به زمانی که به صورت اتفاقی او را در ون سبزرنگ مسیر رفتن به دانشگاه دیدم. دوست همراهِ من که او را شناخت، معرفی‌اش کرد و پس از سلام و احوال پرسی، خاطرم آمد که چه کسی است. خلاصه مثل همیشه سرصحبت را باز کردم و از اینور و آن‌ور گفتیم تا به در دانشگاه رسیدیم.

 

 

 

گذشت و گذشت تا به روزگاری رسید که ارتباطمان بیشتر شده بود و از اینکه حرف هم را می‌فهمیدیم، بسیار خوشحال بودیم. او اظهار هیجان می‌کرد از اینکه یکی مثل خودش را پیدا کرده و من روزنه‌های امید می‌دیدم برای شروع یک رفاقت طولانی مدت!

 

عادتش بود که واقعی باشد. واقعی که می‌گویم منظورم صحبت تلفنی و حضوری بود. در دنیای مجازی مانند تلگرام و غیره فعالیت زیادی نداشت. نه که نخواهد، امکانش به واسطه‌ی تلفن قدیمی قراضه‌اش کمتر فراهم می‌شد.

 

یادم است همیشه به او غر می‌زدم که این چه وضعی است؟ مگر می‌شود آدم این همه مدت یک پیام ساده‌ی تلگرامی را نخواند و هربار بگوید: گوشی من را که می‌دانی. قصه‌اش را که تعریف کرده‌ام. تقصیر من نیست! خراب است. چه کنم؟

خلاصه مدت‌های طولانی این وضعیت ادامه دار بود و من هرگز به آن عادت نکردم!

 

مگر می‌شود کسی را رفیق خود خطاب کنی و هفت روز بگذرد و از او خبر نداشته باشی؟ مگر داریم؟ مگر می‌شود؟ اما می‌شد! او روزها و هفته‌ها در سکوت کامل در برابر من قرار می‌گرفت و من کم‌کم صدای هشدار را می‌شنیدم.

 

انگار در یک کوچه‌ی پر از برگ‌های ریزان پاییزی -که رنگ نارنجی و زرد و وزش باد اش بیشترین چیزی است که از آن حوالی احساس می‌کنی- فردی از دور از انتهای کوچه به تو نزدیک می‌شود. ابتدا فقط یک صدای ضعیف است. همانند نفس‌کشیدن یک نوزاد تازه متولد شده که بلندی زیادی ندارد. صدای آمدن او رفته رفته زیاد‌تر می‌شود. از یک جایی به بعد چهره‌اش را می‌بینی. می‌فهمی که چه شکلی است.

 

به همین طریق، من نیز صدای پای این اتفاق را کم کم می‌شنیدم. اینکه رفیق من، دارد به یک دوستِ معمولی تبدیل می‌شود. اینکه رفاقتمان تنور اش گرمایی ندارد و با چند تکه چوبِ نیمه خاکستر فقط گرمایی مُردنی برایش مانده است.

 

به او بارها هشدار می‌دادم که فلانی. حداقل یک صحبت کوتاه 5 دقیقه‌ای که سهم من خواهد بود! آن را از من دریغ نکن. بگذار از حال هم خبردار باشیم.

 

برایش می‌گفتم که دل‌ها نکند دور شوند. نکند دغدغه‌های روزمره‌مان را بی‌خبر شویم. نکند حرفی برای گفتن نداشته باشیم. نکند تنور این رفاقت خاموش شود. از من گلگی و شکایتِ مهربانانه و از او دلیل و اما و باشد و ببینیم چه می‌شود و حتماً تغییر اش می‌دهیم و این صحبت‌ها!

خلاصه آنکه من روی صحبت‌های خودش حساب بازکرده بودم و این اشتباهی واضح بود!

 

انگار نه انگار که همان روزها رویاپردازی می‌کردیم و از راه‌انداختن یک کسب‌وکار مشترک صحبت می‌کردیم. کلی راه داشتیم، اما کیف‌اش را که می‌توانستیم از الان کوک کنیم.

 

این را بگویم که من اصولا از یک جایی به بعد، هرگز روی آدم‌ها و حضورشان حساب جدی‌ای باز نکردم. چون دیده‌ بودم چگونه رقم می‌خورد و آدم متعجب از پیش‌آمد ها، کاسه‌ی چه کنم؟ چه کنم در دست می‌گیرد.

 

همان روز‌ها که اظهار داشت: تو همان رفیقی هستی که همیشه دنبالش بودم! همانی که باید بگویم بهترین رفیق زندگی من است. همانی که آنقدر دوستش دارم که جزئی‌ترین مسائل را با او درمیان بگذارم.

 

همان روزها نباید دل به این حرف‌ها می‌دادم تا امروز این‌گونه به وضع پریشون‌حال دچار شوم.

 

این را نوشتم تا کمی گلایه کنم.

 

 

 

«تقصیر دایه بود. اولین‌بار که بو برده بودند، خانم کنسول فریدمان خیلی جدی به او تذکر داده بود عیب خودش را برطرف کند. اما چه فایده؟ یکباره متوجه شدند کارش به جایی رسیده که از الکلی می‌خورد

 

که برای چراغ الکلی استفاده می‌کردند. اما پیش از آنکه او را مرخص کنند و کسی را جایش بیاورند، اتفاق بد افتاد. یک روز وقتی مادر و خواهرهای یوهانس کوچک به خانه آمدند دیدند بچه، که آن‌موقع یکماه بیشتر نداشت، از روی مبل به زمین افتاده و از گریه ریسه رفته و دایه هم هاج و واج پهلویش ایستاده است.»(افشار:328)

 

بچه پس از این حادثه کاملا از ریخت می‌افتد و ما با زندگی یک انسان معیوب روبرو می‌شویم.

 

« یوهانس کوچک زیبا نبود، بخصوص وقتی که آن‌طور روی چارپایه‌اش خم می‌شد و گردو می‌شکست.

 

راستش قیافه‌ی زننده‌ای هم داشت، با سینه‌ی برآمده و پشت قوزدار و دست‌های بیش از اندازه بلندش.

 

ولی پنجه‌ها و پاهای قشنگی داشت و چشم‌های عسلی ماتی مثل چشم‌های گوزن، با دهن کوچک و موی بور صاف. سر او را هم اگر آنقدر میان شانه‌هایش فرو نرفته بود می‌شد قشنگ گفت.»(همان:329)

 

نویسنده توضیح می‌دهد قبل تولد پدر او کنسول هلند مرده بود و کسی خواهرهایش را هم نمی‌گرفت چون نه پول آن‌چنانی داشتند و نه زیبایی. در مدرسه کم کم مشکل جدی یوهانس و محرومیت او بابت معیوب و زشت بودنش شروع می‌شود. وقتی دوستانش از دخترها حرف می‌زنند او خوب می‌داند این مسئله ربطی به او ندارد و وی باید با صرف‌نظر از ن زندگی کند. زیرا روزی می‌بیند دختر مورد علاقه‌اش با پسر دیگری مشغول معاشقه است. آنجا می‌فهمد شانسی در رقابت با مردهای دیگر ندارد.

 

« درد را قورت داد و سرش را تا جایی که می‌توانست راست گرفت و با خود گفت: خوب، تمام شد. دیگر نمی‌گذارم سرم بیاید. برای دیگران خوشحالی و لذت دارد اما برای من فقط درد و غصه می‌آورد. بسم است. برای من دیگر تمام شد. تکرار نمی‌شود.»(همان:330)

 

یوهانس در هفده سالگی ترک تحصیل می‌کند و شاگرد چوب‌بری می‌شود. در بیست و یکسالگی مادرش را از دست می‌دهد که برایش ضربه‌ی دردناکی است. از آن به بعد فلسفه‌ی تازه‌ای پیدا می‌کند: لذت بردن از وقایع، از تمام وقایع فارغ از محتوایشان.

 

« به این غم دل بست و خود را مثل کسی که خویشتن را وقف  لذتی بزرگ می‌کند تسلیم آن کرد و آن را با هزار و یک خاطره‌ از دوران کودکیش پروار کرد. این اولین اتفاق مهم زندگیش بود و او هم نهایت استفاده را از آن برد.»(همان:331)

 

در این قسمت نویسنده از فلسفه‌ی تازه‌ی فریدمان کوچک به تفصیل صحبت می‌کند. او می‌خواهد با حفظ روحیه و شادی از زندگی و ذات ظالم آن انتقام بگیرد.

 

« آیا زندگی به خودی خود خوب نیست؟ صرف‌نظر از اینکه محتوای آن را«خوشبختی» بنامیم یا نه؟

 

یوهانس فریدمان اینطور فکر می‌کرد و زندگی را دوست داشت. او که از بزرگترین لذت زندگی صرف‌نظر کرده بود، با دقتی بسیار و باورنکردنی به خودش آموزش داد که از هرچه زندگی پیش آورد لذت ببرد.

 

قدم زدن در بهار در گردشگاه‌های اطراف شهر؛ عطر گل‌ها؛ آواز پرندگان؛ نباید قدر چیزهایی از این قبیل را دانست؟ و اینکه لازم است یاد بگیریم چطور لذت ببریم، آری، اینکه تربیت ما همیشه و تنها برابر با ظرفیت لذت بردن ماست-این را هم می‌دانست و خود را آموزش می‌داد.»(همان)

 

او از خود شجاعت زیادی در پذیرش نقص خود و کنار آمدن با آن نشان می‌دهد و مخاطب را به تحسین وا می‌دارد.

 

«یادگرفت این نکته را هم در نظر بگیرد که هرچیز لذت خودش را دارد و فرق گذاشتن بین تجربه‌ای که خوش است و تجربه‌ای که خوش نیست بی‌معنی است. با حسن‌نیت درستی، هر احساسی را که دست می‌داد می‌پذیرفت؛ و هر حال و هوایی را، چه غم‌انگیز بود و چه خوشحال‌کننده. حتی آرزوهای برآورده نشده حتی حسرت‌هایش را عزیز می‌شمرد. آن‌ها را برای خاطر خودشان دوست می‌داشت و به خودش می‌گفت با برآورده شدن آن‌ها بهترینشان را از دست می‌دهد. اشتیاق و امیدواری مبهم و شیرین و دردناک شب‌های آرام بهار آیا لذت‌بخش‌تر از همه‌ی بارآوری تابستان نیست؟ آری، خبره بود آقای فریدمان کوچک»(همان)

 

زندگی آقای فریدمان با شادی‌های ساختنی پر از آرامش و صلح می‌گذرد تا فرمانده جدید با زن جوانش وارد آن منطقه می‌شود. زنی سرکش و جذاب که رسالتش برهم زدن آرامش آقای فریدمان است. آقای فریدن دلباخته‌ی همسر فرمانده می‌شود.

 

« وحشتزده در درون خود ماتش برده بود. چشمش به بلایی بود که سر احساسات

 

نازپرورده و وسواسی‌اش آمده بود. یکباره مغلوب قدرت اشتیاق دردناکش شد. مست و خراب به تیر چراغی تکیه داد و از میان لب‌های لرزانش یک کلمه بیرون پرید:گِردا!»در این نقاشی «رنه مگریت» خالق آن ادعا دارد این یک پیپ نیست. با نگاه به اثر تنها چیزی که می‌بینیم فقط یک پیپ است اما ادعای خالق آن نمی‌گذارد کاملا آنچه را که می‌بینیم باور کنیم.

 

به نظر من این نقاشی که فقط یک پیپ است دعوتی است به اعتماد نکردن به چشم‌ها و حواس. به اینکه نباید به واقعیت و آنچه به تجربه درمی‌آید اکتفا کرد بلکه باید این پیپ را طور دیگری دید. از زوایای دیگری و آن را از تنها یک شیء بودن رهانید. نقاش معتقد است این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم یک چیز را نام‌گذاری کنیم و درواقع ماهیت‌ها قراردادی هستند. اما انسان آن‌گونه این ماهیت‌های قراردادی را باور کرده که برایش بدیهی شده که اشیاء و جهان اطراف تنها آن چیزی است که ما می‌بینیم و ما می‌دانیم.

 

نقاش ما را دعوت می‌کند باور کنیم که چیزی نمی‌دانیم. که جهان باید برای ما سرتاپا شگفتی باشد. که ما هنوز اشیاء اتاقمان را حتا ندیده‌ایم.

 

او از ما می‌خواهد نگاه کنیم نه فقط ببینیم. از ما می‌خواهد تماشا کنیم. و تماشا کردن یعنی حقیقت چیزها را دیدن نه واقعیت را.

 

واقعیت آن چیزی است که با دانش به آن احاطه می‌یابیم

قابلیت شخصی‌سازی فوق‌العاده

درب‌های ضد سرقت علاوه بر این‌که به خودی خود دارای طرح‌های چشم‌نواز و جذابی هستند، قابل شخصی‌سازی نیز هستند. چه نوع روکشی می‌خواهید روی درب ضد سرقت خود بکشید و ظاهر آن شخصی‌سازی کنید؟ می‌خواهید درب خانه یا محل کارتان به‌صورت خودکار یا الکترونیک قفل شود؟ می‌خواهید دربی سفارش دهید که چون درب‌های قدیمی یا سنتی حس خاصی به میهمانان‌تان بدهد؟ همه این کارها را به‌راحتی می‌توانید با سفارش و خرید درب‌های ضد سرقت انجام دهید. همان‌طور که بالاتر نیز گفتیم، درب‌های ضد سرقت ترکیبی کامل از هر چیزی هستند که انسان مدرن و امروزی نیاز دارد.

 

عایق‌هایی بی‌نظیر

درب‌های ضد سرقت علاوه بر ویژگی‌های بالا، به‌عنوان عایق‌هایی بی‌مانند نیز شناخته می‌شوند. این نوع درب‌ها عایق‌هایی صوتی، حرارتی و رطوبتی فوق‌العاده‌ای هستند و همین آنها را تبدیل به سپرهایی محافظتی و نفوذناپذیر تبدیل می‌کند؛ سپرهایی که در هیچ فصلی دچار خرابی، خوردگی یا زنگ‌زدگی نمی‌شوند. علاوه بر این، این نوع درب‌ها از ردوبدل شدن هوا نیز جلوگیری می‌کنند؛ یک ویژگی که باعث می‌شود هوای خانه یا محل کارتان همیشه بر وقف مراد شما باشد. ویژگی نفوذناپذیری هوا از محیط بیرون باعث می‌شود که شما نگران هجوم ات به داخل ساختمان نیز نباشید.

 

حتما دیگر تا الان متوجه شده‌اید که می‌توانید از درب‌های ضد سرقت چه انتظاراتی داشته باشید. با خرید این درب‌ها نه تنها روی امنیت و زیبایی خانه سرمایه‌گذاری می‌کنید، بلکه آرامش خاطر و آسایش خود و خانواده‌تان را نیز به سطح دیگری می‌برید. ما در SGP Doors بهترین و با کیفیت‌ترین درب‌های ضد سرقت را تولید می‌کنیم و مطمئن می‌شویم که شما با سفارش و خرید درب‌های تولیدی ما هم زیبایی، هم امنیت و هم کارایی را به خانه و محل کار خود می‌برید. وظیفه ما تضمین امنیت شما به بهترین صورت ممکن است.

حقیقت آنچه با چشم دل و بینش به آن می‌رسیم

 

بنابراین وقتی نقاش یک پیپ می‌کشد و می‌گوید این یک پیپ نیست یعنی اصالت را از ابژه می‌گیرد و به سوژه می‌دهد. یعنی مهم نیست آنچه می‌بینیم بلکه آنکه می‌بیند مهم است. آنکه می‌ببیند است که تعیین می‌کند یک پیپ چه باشد؟

 

درواقع می‌توان رنه مگریت را هنرمندی دانست که با شدت هرچه تمام‌تر می‌خواهد رفتاری فلسفی در هنرش بروز دهد و به تمام بدیهیات شک کند.به عنوان یک کسب و کار، درک مخاطبین هدف و انگیزه آنها از دنبال کردن شما در رسانه های اجتماعی و تعیین نحوه ارتباط بهتر با آن ها می تواند به افزایش مخاطبین شما کمک کند. بدین معنی که شما قادر به ایجاد و نگهداری از محتوایی هستید که با مخاطبان خود به اشتراک می گذارید. همه از تاثیر رسانه های اجتماعی این روزها آگاه هستیم و تعداد زیادی از کسب و کارها از رسانه های اجتماعی به عنوان بخشی از بازاریابی خود استفاده می کنند، اما ضرورت وجود آرشیگیت به عنوان یک شبکه تخصصی برای این حوزه چیست؟

1. آرشیگیت به شما کمک می کند تا خدمات بهتری به مشتری و مخاطب خود ارائه دهید

 

آرشیگیت به عنوان یکی از راه های تماس می تواند به شما پیش از فروش و یا عقد قرارداد کمک کند. عدم پاسخ به سوالات مشتری باعث می شود که به یک کسب و کار غیر حرفه ای شبیه باشید. شما با کامل کردن پروفایل خود به سوالات بسیاری از مشتریان خود پاسخ داده اید. آرشیگیت امکانات جذاب و کاربردی در اختیار شما قرار می دهد که بتوانید ضعف موجود در دیگر شبکه های اجتماعی را کامل پوشش دهید.

 

ارتباطات کمک می کند تا مشتری های خوشحال و وفادار ایجاد کنید. هر کدام به نحوی شما را به نمایش می گذارند که اعتبار شما محسوب می شود؛ فعال بودن در رسانه های اجتماعی واقعا یک راه عالی و جذاب برای تأثیر مثبت بر فروش می باشد.

 

2. آرشیگیت باعث ایجاد نام تجاری متمایز می شود

 

آرشیگیت به بهبود هویت نام تجاری شما کمک می کنند. شما می توانید هویت تجاری خود را با یک صدای انسانی که مردم با آن ارتباط برقرار می کنند، ایجاد کنید. اتصال به سطح احساسی مخاطب روشی موثر برای کمک به برند و نام تجاری شماست که شما را از رقبانتان متمایز می کند.

 

آرشیگیت با شناخت نقاط قوت و ضعف موجود در شبکه های اجتماعی برای فعالان حوزه معماری، دکوراسیون و ساختمان از یک سو و تشکیل بستری جامع برای علاقمندان و مشتریان فعال در این حوزه، فضایی جذاب را ایجاد کرده است که شما بتوانید حضوری فوق العاده را در فضای آنلاین تجربه کنید.

 

3. آرشیگیت ابزاری برای مدیریت محبوبیت شما

 

مدیریت حضور شما در فضای آنلاین بخش مهمی از هر استراتژی بازاریابی می باشد و رسانه های اجتماعی شما، یک راه سریع و موثر برای انجام این کار می باشند. هنگامی که با نظرات و شکایات سریح مواجه می شوید، بازخورد سریع و هوشمندانه شما نشان دهنده سطح بالای خدمات به مشتریان است. نظرات منفی اغلب می توانتد به شیوه ای ساده تبدیل به نظراتی مثبت شوند.

این روش بازاریابی، نسبت به سایر روشهای بازاریابی، مزایای متفاوتی دارد که تعدادی از آنها را در زیر شرح خواهم داد:

 

۱٫ به ساختن برند کمک می کند

 

زمانی که یک کمپین ویروسی اجرا می شود، مخاطبان به صورت ناخودآگاه، درباره شرکت شما، برندتان، محصول و خدماتتان اطلاعات کسب می کنند و خوبی این تکنیک در اینجاست که این آشنایی، شامل کسانی می شود که شاید تابحال هیچ اسمی از برندتان نشنیده باشند.

 

این تغییرات باعث افزایش قابل توجه آشنایی برند و فروش می شود.

 

۲٫ بودجه زیادی لازم ندارند

 

بسیاری از کمپین های ویروسی موفق، نیازی به بودجه زیاد ندارند، زیرا این روزها همه می توانند با گوشی هایشان، ویدیو و تصاویر بسیار با کیفیتی تهیه کنند و موفقیتشان، ارتباط مستقیم با جلب توجه مخاطبان دارد.

 

شاید شروع موفق یک کمپین آنلاین آفلاین را در شعار “میوه ها فقط برای خوردن نیستند” مشاهده کنیم، هر چند که ادامه این کمپین چندان موفق نبود!

 

۳٫ شبکه های اجتماعی پررونق تر می شوند

 

شبکه های اجتماعی، هدف مستقیم کمپین های ویروسی هستند. کاربران با درصد بیشتری با تبلیغات ویروسی درگیر می شوند و این موضوع، باعث می شود افزایش فروش، به صورت موازی با افزایش درگیری کاربران رخ دهد.

 

همچنین به دلیل دست به دست شدن تبلیغ، پرسوناهای مشابه به جامعه هدف اولیه، به خوبی با نام برند آشنا خواهند شد.

 

این ۳ مزیت، برتری نسبی بازاریابی ویروسی را نسبت به سایر روشها آشکار می کند، اما نکته اصلی، توانایی اجرای صحیح یک کمپین بازاریابی ویروسی است.

4. آرشیگیت به افزایش اعتماد به کسب و کار یا نام تجاری شما کمک می کند

 

مشتریان اغلب با گزینه های بسیاری روبرو هستند و می خواهند یک راه آسان برای انتخاب خود پیدا کنند. دیدن اینکه شما در رسانه های اجتماعی فعال هستید، به آنها القا می کند که شما به مشتریان خود اهمیت می دهید و میتوانند با شما احساس راحتی داشته باشند.

 

آرشیگیت یک شبکه اجتماعی تخصصی برای فعالان حوزه معماری، دکوراسیون و صنعت ساختمان است. حضور شما در فضایی که متعلق به این صنعت می باشد، امکان دیده شدن و انتخاب شما توسط مشتری را به شکل چشمگیری افزایش می دهد.

 

5. آرشیگیت به شما از نگرش مشتری و مخاطب واقعی می گوید

 

نگرش مشتری می تواند توسعه کمپین های شما را شکل دهد و در تصمیمات استراتژیک به شما کمک کند. از محتوای وب سایت و ارائه محصولات یا خدمات خود تا جذاب تر کردن برند و ارتباط با مشتریان تنها بخش کوچکی از اثرات درک صحیح از نگرش مشتری می باشد. آرشیگیت بازخورد از مشتریان را به شکل یک ایده واضح تر برای توسعه کسب و کار در اختیار شما قرار خواهد داد.

 

6. آرشیگیت یک راه عالی برای انتشار و تبلیغ محتوای شماست

 

همه ما می دانیم که بازاریابی محتوا نه تنها از نظر SEO ( بهینه سازی با موتور های جستجو ) ، بلکه در جهت جذب مشتریان جدید بسیار مهم و حیاتی می باشد. آرشیگیت بوسیله ابزار های قدرتمندی که در اختیار شما می گذارد، تریبونی برای معرفی هرچه بهتر و کامل تر شما می باشد. هزندگی ,چیزی ,می‌شود ,اینکه ,کتاب ,می‌کند ,برنامه نویسان ,برنامه نویس ,بیشتری برای ,نیاز داریم ,داشته باشید ,دوست داشتیم بگوییم ,حوزه معماری، دک منبع

مشخصات

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان heart1music آگهی استخدامی دانلود پروژه مقاله گزارش کاراموزی اجاره ویلا سیکاس متن نوشته و دلنوشته های لیلا کتابخانه ی شهید تاجگردون روستای تلخاب شیرین پیشواز من coolerha دانلود فیلم با لینک مستقیم |هی مووی دانلود سنگ صبور گلشیفته فیلم تعطیلس مدارس اصفهان ۲۵دی ماه دانلود فول آلبوم آوات بوکانی به صورت یکجا نفرات برتر ازمون 6 بهمن ماه 1396 گاج ﺩاﻧﻠﻮﺩﭘﻴﺎﻡ ﺭﺳﺎﻥ ﺳﺮﻭﺵ ﺑﺮاي اﻧﺪﺭﻭﻳﻴﺪﭘﺎﻳﻴﻦ تعريف بواسيرخفيف وعلائم ودرمانش داستان پرواز روباه کلاس پنجم اموزش.نصب.هاتبرد یوتلست دانلود آهنگ جدید enca به نام love on my body بازنشسته تامین اجتماعی فیش حقوقی دی ۹۶